هانا جون دختری از کهکشانی دیگر

درباره دختری که از جنس آسمان است

28 مهر تولد دو سالگی هانا جون

تقدیم به هانا جون که با تولدش، تولدی دوباره به ما داد.  هانا جان، خدا را به خاطر خلقت وجودت پاکت سپاسگذارم و برای سالروز آغاز زندگی تو خوشبختی بیشتر آرزو میکنم. تولد تکرار امیدواری خداوندی است ، یاد آوری این تکرار بر شما هانا جون گرامی باد. روز تولد انسانها در هیچ تقویمی یافت نمیشود،چرا که فقط در قلب کسانی است که به آنها عشق میورزیم روز میلاد تو، روزصدور شناسنامه عشق است! عشق مامان و بابا هانا جون، یه کیک خیلی خوش طعم، با دو تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف ما الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو.کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنیم که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی؟ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت،...
29 مهر 1392

بیست و چهار ماهگی هانا جون

خوشگل خانوم‌ به سرعت داره بزرگ می​شه و من روزها از محل کار برمی گردم از با هانا بودن لذت می برم. بچه​داری ماجرای عجیبیه؛ وقتی خیلی کوچولو هستن دلت می​خواد بزرگ​تر و عاقل​تر بشن و یه نفسی بکشی و وقتی می​بینی دارن بزرگ می​شن دلت می​گیره و آرزو می​کنی کاش چند دقیقه زمان بر می​گشت به روزهایی که خیلی نی​نی بود و بغلش می​کردی و بوش می​کردی. این روزها دلم می​خواد یه دل سیر بغل​ش کنم و موهاش رو ناز کنم و بچسبونم​ش به خودم ولی هانا این فرصت رو به من نمی​ده که سیراب بشم و می​ره دنبال بازی​ش. وقتی می​خوابه خوب نگاش می​کنم و نازش می​کنم و گردن و بدن​ش رو بو می​کنم و عشق می​کنم. عاشق بوی بدن​ش هستم،     ...
29 مهر 1392

نقل مکان به شهر اراک

دختر عزیزم آلان در ماه تیر هستیم و کم کم داریم خودمون رو آماده میکنیم که خونمون رو ببریم اراک به خاطر اینکه بابا محل کارش به اراک انتقال پیدا کرده البته محل زندگی ما شهر مهاجران امیدوارم که این جابجایی به نفعمون باشه.شما هم که این روزها برای خودت یه گل حسابی شدی روز به روز هم شیرینتر میشی قربونت برم. بالاخره زمان اسباب کشی فرا رسید من و بابا وسایلمون رو بسته بندی کردیم 25تیرماه همراه مامان فاطمه دایی احسان عمه هات عمو جهانشاه به سمت اراک حرکت کردیم.سه چهار روزیی طول کشید تا خونمون مرتب بشه به هر صورت جابجا شدیم الته ماه رمضون هم بود همه دیگه رفتن فقط مامان فاطمه موند ده روز پیشمون بود بعد بابا غلام اومد دنبالش و با هم رفتن تو هم همش ب...
5 مهر 1392

سفر به اصفهان

اواخر خرداد92با مامان فاطی و بابا غلام و دایی احسان با خانمش و سهند رفتیم اصفهان خونه خاله ملوک،قرار بود چند روز بعدش عمه هات و بابا بزرگ و مامان بزرگت با عمو جهانبین و پارسا هم بیان چون عقد عمو جهانبین بود چند روزی که دورهم بودیم خیلی خوش گذشت اما بعد از عقد عمو یه حادثه خیلی بد برامون اتفاق افتادکه البته به خیر گذشت و هیچ کس بلایی سرش نیومد . چهار شنبه 29وقتی که داشتیم از احمد آباد بر میگشتیم تصادف کردیم و افتادیم داخل کانال آب به عمق 4 متر  وعرض 8مترکه حدود 2متر کانال آب داشت که ماشین در آب غلت می خورد. خدا و امام زمان معجزه بزرگی بهمون نشون دادن و هممون(مامان بابا هانا کیانا خاله مینا خاله ملوک عموفرهاد محمد)سالم از آب ا...
26 شهريور 1392

خونه تکونی عید92

  هانا جون بالاخره بعد از چند ماه دوری از وبلاگت دوباره تصمیم گرفتم که شرروع کنم به نوشتن خاطرات و کارهایی انجام میدی. اول از خونه تکونی عید بنویسم البته وقتی که من و بابات می خواستیم آشپزخونه رو تمیز کنیم و بشوریم تو هم حسابی برای خودت آب بازی کردی باعث شدی که دوبار لباسهات رو عوض کنم وقتی بابا یخچال رو تمیز میکرد رفته بودی داخلش بابا هم ازت عکس گرفته.به استقبال سال جدید میریم امسال عیدرو(92)خونه هستیم چونکه هم مسافرتهامون رو رفتیم هم اینکه بابا تا سوم فروردین یشترپیشمون نیست و میره ماموریت به بندرعباس. ...
3 خرداد 1392

از شیر گرفتن هاناجون

بالاخره 28 اردیبهشت زمینه برای اینکه از شیر بگیرمت فراهم شد،صبح رفتم کلاس و بعداز ظهر هم رفتم مدرسه وقتی که برگشتم برعکس همیشه اصلا دورو برم نیومدی که شیر بخوری و من هم از فرصت استفاده کردم و تصمیمم رو عملی کردم فقط یک شب بهت شیر دادم خوب البته خیلی سخت بود،دو سه روز اول خیلی بیقراری کردی ولی نه اونقدر که فکر میکردم،مخصوصا شبها موقع خواب خیلی طول میکشید که بخوابی چون همیشه عادت دارشتی که با مم مامان بخوابی .خدارو شکر ه وضعیت جدید عادت کردی و پنجمین شب راحت خودت خوابیدی من هم خیلی ذوق کردم.باید بگم که پسر عموت پارسا هم خیلی بهمون کمک کرد چند روزی خونمون نگه داشتیم تا باهات بازی کنه و سرگرم باشی.به سلامتی یکی از مهمترین مراحل رو پشت سر گذاشت...
3 خرداد 1392

فروردین 92

عزیزم تعطیلات تموم شده مامان دوباره مدرسه رفتنش شروع شده ،البته به تعطیلات تابستون داریم نزدیک میشیم و من هم قصد دارم تا پیش از اومدن گرما تو رو از شیر بگیرم.بابا جون بعداز دوهفته برگشت و روزها که من مدرسه میرم میمونی پیش بابا 28 فروردین که 18 ماهگیت با باباجون رفتی واکسن زدی من مدرسه بودم مامان فاطمه هم رفته بود مشهد برا همین دوتایی رفتین روز سه شنبه بود من هم نیم ساعت زودتر برگشتم تا بیام پیشت حدود سه روز تب داشتی و خیلی اذیت شدی. حالا از خوراکی هایی که دوست داری بگم:تخم مرغ یکی از چیزهایی که خیلی دوست داری،سیب زمینی سرخ شده،ماهی.بقیه خوراکی ها روهم میخوری البته نه به اندازه اینها،صبحها خیلی دوست دارم که مثل ما صبح...
3 خرداد 1392

مسافرت دبی

دختر گلم سلام یکماه بیشتر که چیزی توی وبلاگت ننوشتم چون که فرصت نکردم . حسابی خانم شدی و شیرین،بعد از اینکه از کیش برگشتیم تعطیلات زمستانی مامان هم تموم شدو دوباره رفتم سر کار .بابا جون هم کار انتقالیش به پالایشگاه اراک درست شده و قراره که تا آخر سال بره اونجا ما هم بعد از تعطیلی مدارس می ریم. راستی عمو علی به بابا پیشنهاد داد که باهاشون بریم دبی ما هم قبول کردیم و 23بهمن با عمو علی و خاله نغمه و ملینا جون رفتیم پنج روز اونجا بودیم خیلی هم بهمون خوش گذشت.شما هم طبق معمول همه مسافرتهامون که رفتیم یکمی اذیت کردی ولی روی همرفته خوب بودی.بعد از اینکه از سفر برگشتیم بابا جون اول اسفند رفت جزیره خارک دوره که من و دخمل گلی خیلی دلمون براش تنگ شد ...
20 اسفند 1391

مسافرت کیش

هانا جونم الان که این مطلب رو می نویسم تعطیلات زمستونی مامان تموم شده و کلاسها دوباره شروع شده ،تو تعطیلات چهار روز به کیش سفر کردیم با بابایی و عمه خدیجه و در هتل داریوش هم اقامت داشتیم هوا خیلی خوب بود خیلی هم بهمون خوش گذشت البته نازگل مامان در حال درآوردن دندونهای نیش بودی به خاطر همین هم تو سفر یکمکی اذیت کردی امیدوارم که همیشه تندرست باشی عزیزم. ...
27 دی 1391

راه افتادن هانا جون

دخمل گلی ٢٨ آذر٩١ بالاخره راه افتادی یعنی چهارده ماهگیت البته هنوز خیلی تعادل نداری و باید کمکت کنیم. چیز جالب تو حرکت تو اینکه که اول راه رفتی بعد چهار دست و پا یاد گرفتی جالبه نه!   ...
27 دی 1391