هانا جون دختری از کهکشانی دیگر
درباره دختری که از جنس آسمان است
تاريخ : دوشنبه 29 مهر 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 366 مرتبه

تقدیم به هانا جون که با تولدش، تولدی دوباره به ما داد. هانا جان، خدا را به خاطر خلقت وجودت پاکت سپاسگذارم و برای سالروز آغاز زندگی تو خوشبختی بیشتر آرزو میکنم. تولد تکرار امیدواری خداوندی است ، یاد آوری این تکرار بر شما هانا جون گرامی باد. روز تولد انسانها در هیچ تقویمی یافت نمیشود،چرا که فقط در قلب کسانی است که به آنها عشق میورزیم روز میلاد تو، روزصدور شناسنامه عشق است! عشق مامان و بابا هانا جون، یه کیک خیلی خوش طعم، با دو تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف ما الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو.کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنیم که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی؟ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گوییم؟تولدت عزیزم پراز ستاره بارون آسمان با وسعتش تقدیم تو رقص ماهی های دریا مال تو هرچه دارم از تو دارم مهربان زندگیم امروز و فردا مال تو، سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی تنها ستاره ی آسمان دلم، امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت فرشته آسمانی سالروز  زمینی شدنت مبارک دفترچه ی خاطرات قلبم را که خالی از عشق و یکرنگی بود سرشار از عشق و محبت کردی، نازنیم، زیباترینم حضور گرم و همیشگی ات را هزاران هزار بار سپاس می گویم. هانا جان وقتی که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی تموم گل های عالم شدن از دست تو شاکی خدا هم هواتو داشته، تو رو با گلا سرشته با تو دنیای پر از درد، واسه من مثل بهشته،مهربانم روز تولد تو روز نگاه باران بر شوره زار تشنه بر این دل بیابان روز تولد تو گویی پر از خیال است یاس و کبوتر و باد در حیرت تو خواب است. در سپیده دم عشق کسی متولد شد که صدایش آرام تر از نسیم نگاهش زیباتر از خورشید، دلش پاک تر از آسمان و قلبش زلال تر از آب و آن تو بودی بهانه قشنگم برای زندگی، عزیزم منت بر سر تقویم گذاشتی و بهار را خجالت زده کردی و بهمن را سر افراز کردی و عدد 2 را برای من خوش یمن کردی٬ عزیز دلم آهنگ صدایت با به دنیا آمدنت زیبا ترین ترانه زندگیم نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است.پس با من بمان تا زنده بمانم …عزیزم تولدت مبارک

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 29 مهر 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 204 مرتبه

خوشگل خانوم‌ به سرعت داره بزرگ می​شه و من روزها از محل کار برمی گردم از با هانا بودن لذت می برم. بچه​داری ماجرای عجیبیه؛ وقتی خیلی کوچولو هستن دلت می​خواد بزرگ​تر و عاقل​تر بشن و یه نفسی بکشی و وقتی می​بینی دارن بزرگ می​شن دلت می​گیره و آرزو می​کنی کاش چند دقیقه زمان بر می​گشت به روزهایی که خیلی نی​نی بود و بغلش می​کردی و بوش می​کردی. این روزها دلم می​خواد یه دل سیر بغل​ش کنم و موهاش رو ناز کنم و بچسبونم​ش به خودم ولی هانا این فرصت رو به من نمی​ده که سیراب بشم و می​ره دنبال بازی​ش. وقتی می​خوابه خوب نگاش می​کنم و نازش می​کنم و گردن و بدن​ش رو بو می​کنم و عشق می​کنم. عاشق بوی بدن​ش هستم، 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 5 مهر 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 226 مرتبه

دختر عزیزم آلان در ماه تیر هستیم و کم کم داریم خودمون رو آماده میکنیم که خونمون رو ببریم اراک به خاطر اینکه بابا محل کارش به اراک انتقال پیدا کرده البته محل زندگی ما شهر مهاجران امیدوارم که این جابجایی به نفعمون باشه.شما هم که این روزها برای خودت یه گل حسابی شدی روز به روز هم شیرینتر میشی قربونت برم. بالاخره زمان اسباب کشی فرا رسید من و بابا وسایلمون رو بسته بندی کردیم 25تیرماه همراه مامان فاطمه دایی احسان عمه هات عمو جهانشاه به سمت اراک حرکت کردیم.سه چهار روزیی طول کشید تا خونمون مرتب بشه به هر صورت جابجا شدیم الته ماه رمضون هم بود همه دیگه رفتن فقط مامان فاطمه موند ده روز پیشمون بود بعد بابا غلام اومد دنبالش و با هم رفتن تو هم همش بهش میگفتی نرو این کلمه رو تازه یاد گرفتی و مدام تکرارش میکنی. ما هم قبل از عید فطر رفتیم کرمانشاه حدود یکماه موندیم، دیگه برگشتیم و باید خودمون رو آماده کنیم چونکه چیزی به باز شدن مدارس نموده و مامان باید خودشرو آماده کنه که به محل کار جدیدش بره امیدوارم که محیط خوبی باشه.حالا کلماتی رو که به تازگی یاد گرفتی رو برات بنویسم: آب بازی،نرو،باشه،اسی منظورت احسان،اشین:بشین،کفش، آشین:ماشین،ایش:شیر،توپ



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 26 شهريور 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 223 مرتبه

اواخر خرداد92با مامان فاطی و بابا غلام و دایی احسان با خانمش و سهند رفتیم اصفهان خونه خاله ملوک،قرار بود چند روز بعدش عمه هات و بابا بزرگ و مامان بزرگت با عمو جهانبین و پارسا هم بیان چون عقد عمو جهانبین بود چند روزی که دورهم بودیم خیلی خوش گذشت اما بعد از عقد عمو یه حادثه خیلی بد برامون اتفاق افتادکه البته به خیر گذشت و هیچ کس بلایی سرش نیومد . چهار شنبه 29وقتی که داشتیم از احمد آباد بر میگشتیم تصادف کردیم و افتادیم داخل کانال آب به عمق 4 متر  وعرض 8مترکه حدود 2متر کانال آب داشت که ماشین در آب غلت می خورد. خدا و امام زمان معجزه بزرگی بهمون نشون دادن و هممون(مامان بابا هانا کیانا خاله مینا خاله ملوک عموفرهاد محمد)سالم از آب اومدیم بیرون البته با کمک دایی احسان و بابا غلام و اهالی روستای ونهر که کنار کانال بودن.حادثه خیلی بدی بود برای هیچ کس باور کردنی نبود که ماهمه سالم از آب بیرون اومدیم چون مشابه این اتفاق برای کسای دیگه هم همون جا پیش اومده بود ولی همه از بین رفته بودن. این هم عکس از محل حادثه و ماشینمون.



موضوع :
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 221 مرتبه

 

هانا جون بالاخره بعد از چند ماه دوری از وبلاگت دوباره تصمیم گرفتم که شرروع کنم به نوشتن خاطرات و کارهایی انجام میدی. اول از خونه تکونی عید بنویسم البته وقتی که من و بابات می خواستیم آشپزخونه رو تمیز کنیم و بشوریم تو هم حسابی برای خودت آب بازی کردی باعث شدی که دوبار لباسهات رو عوض کنم وقتی بابا یخچال رو تمیز میکرد رفته بودی داخلش بابا هم ازت عکس گرفته.به استقبال سال جدید میریم امسال عیدرو(92)خونه هستیم چونکه هم مسافرتهامون رو رفتیم هم اینکه بابا تا سوم فروردین یشترپیشمون نیست و میره ماموریت به بندرعباس.



موضوع :
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 347 مرتبه

بالاخره 28 اردیبهشت زمینه برای اینکه از شیر بگیرمت فراهم شد،صبح رفتم کلاس و بعداز ظهر هم رفتم مدرسه وقتی که برگشتم برعکس همیشه اصلا دورو برم نیومدی که شیر بخوری و من هم از فرصت استفاده کردم و تصمیمم رو عملی کردم فقط یک شب بهت شیر دادم خوب البته خیلی سخت بود،دو سه روز اول خیلی بیقراری کردی ولی نه اونقدر که فکر میکردم،مخصوصا شبها موقع خواب خیلی طول میکشید که بخوابی چون همیشه عادت دارشتی که با مم مامان بخوابی .خدارو شکر ه وضعیت جدید عادت کردی و پنجمین شب راحت خودت خوابیدی من هم خیلی ذوق کردم.باید بگم که پسر عموت پارسا هم خیلی بهمون کمک کرد چند روزی خونمون نگه داشتیم تا باهات بازی کنه و سرگرم باشی.به سلامتی یکی از مهمترین مراحل رو پشت سر گذاشتیم خیلی خوشحالم. 

            

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 265 مرتبه

عزیزم تعطیلات تموم شده مامان دوباره مدرسه رفتنش شروع شده ،البته به تعطیلات تابستون داریم نزدیک میشیم و من هم قصد دارم تا پیش از اومدن گرما تو رو از شیر بگیرم.بابا جون بعداز دوهفته برگشت و روزها که من مدرسه میرم میمونی پیش بابا 28 فروردین که 18 ماهگیت با باباجون رفتی واکسن زدی من مدرسه بودم مامان فاطمه هم رفته بود مشهد برا همین دوتایی رفتین روز سه شنبه بود من هم نیم ساعت زودتر برگشتم تا بیام پیشت حدود سه روز تب داشتی و خیلی اذیت شدی.

حالا از خوراکی هایی که دوست داری بگم:تخم مرغ یکی از چیزهایی که خیلی دوست داری،سیب زمینی سرخ شده،ماهی.بقیه خوراکی ها روهم میخوری البته نه به اندازه اینها،صبحها خیلی دوست دارم که مثل ما صبحانه بخوری اما هنوز خیلی تمایل نشون نمی دی امیدوارم که هر چه زودتر علاقه مند بشی.کلماتی که ادا میکنی بابا ،مامان آب ،آپ به توپ میگی آپ ،نه ،ام یعنی آره ،تازگیها اسم منو هم یاد گرفتی میگی آفون یعنی افسون،آیویعنی آریو،داب یعنی تاپ،عمه. 

         

        

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 اسفند 1391 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 386 مرتبه

دختر گلم سلام یکماه بیشتر که چیزی توی وبلاگت ننوشتم چون که فرصت نکردم . حسابی خانم شدی و شیرین،بعد از اینکه از کیش برگشتیم تعطیلات زمستانی مامان هم تموم شدو دوباره رفتم سر کار .بابا جون هم کار انتقالیش به پالایشگاه اراک درست شده و قراره که تا آخر سال بره اونجا ما هم بعد از تعطیلی مدارس می ریم. راستی عمو علی به بابا پیشنهاد داد که باهاشون بریم دبی ما هم قبول کردیم و 23بهمن با عمو علی و خاله نغمه و ملینا جون رفتیم پنج روز اونجا بودیم خیلی هم بهمون خوش گذشت.شما هم طبق معمول همه مسافرتهامون که رفتیم یکمی اذیت کردی ولی روی همرفته خوب بودی.بعد از اینکه از سفر برگشتیم بابا جون اول اسفند رفت جزیره خارک دوره که من و دخمل گلی خیلی دلمون براش تنگ شد خوب چاره ایی نیست چون باید عادت کنیم.بعد از دو هفته برگشت و تا 4فروردین پیشمون این دفعه می ره بندر عباس. تو مدتی که نبود ماهم خونه بابا غلام بودیم توهم خیلی بیقراری میکردی مخصوصا شبها.

خوب حالا از شیرین کاریات بگم خیلی بامزه شدی چشمک زدن یاد گرفتی ،دیگه کامل راه میری و همه جا سرک می کشی.خیلی علاقه به دفترو مداد داری و مدام با مداد رنگیهات خط می کشی و دوست داری که برات چشم چشم دو ابرو بکشیم. گاهی وقتها بالشت میذاری روی پاهات تکون میدی لالایی می خونی انگار داری کسی رو می خوابونی.

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1391 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 371 مرتبه

هانا جونم الان که این مطلب رو می نویسم تعطیلات زمستونی مامان تموم شده و کلاسها دوباره شروع شده ،تو تعطیلات چهار روز به کیش سفر کردیم با بابایی و عمه خدیجه و در هتل داریوش هم اقامت داشتیم هوا خیلی خوب بود خیلی هم بهمون خوش گذشت البته نازگل مامان در حال درآوردن دندونهای نیش بودی به خاطر همین هم تو سفر یکمکی اذیت کردی امیدوارم که همیشه تندرست باشی عزیزم.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1391 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 239 مرتبه

دخمل گلی ٢٨ آذر٩١ بالاخره راه افتادی یعنی چهارده ماهگیت البته هنوز خیلی تعادل نداری و باید کمکت کنیم. چیز جالب تو حرکت تو اینکه که اول راه رفتی بعد چهار دست و پا یاد گرفتی جالبه نه!

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

سلام هانای عزیزم من و بابات این وبلاگ رو وقتی هنوز به دنیا نیومده بودی برات درست کردیم.تو کوچولوی نازبهمن ماه 1389 توشکم مامان قرارگرفتی واین موضوع خیلی خوشحالمون کردوهرروز لحظه شماری می کردیم تا تو زودتر به دنیا بیای وما روشادترکنی.وقتی بزرگ شدی و تونستی بخونی می فهمی که ما با این کار خواستیم بهت نشون بدیم چقدر دوست داریم وخدا روشکر میکنیم که تو عزیز رو به ما هدیه کرده. ... و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعو الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الاذکر للعالمین

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 27 نفر
بازدید هفته قبل : 30 نفر
كل بازديدها : 60908 نفر
امکانات جانبی
تصاویر زیباسازی نایت اسکین

WebDarWeb


مرجع کد اهنگ


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

***دریافت کد***